قطع جیبی

 

این روزها بیشتر از هر وقت دیگه ای قلبم رو کندوکاو می کنم . شده عین زمینی که برای برداشت سیب زمینی زیر وروش می کنن !

منم  مدام با بیلچه می افتم به جونش و سعی میکنم حتی کوچیکترین سیب زمینی های مخفی شدن رو پیدا کنم .

.

خوبه که آدم با خودش روراست باشه . خوبه که سرخودشو گول نماله . خوبه که برای خودش بهانه های بنی اسرائیلی درنیاره .

خوبه که بدونه ...

.

چهار شنبه کارگاه رو افتتاح می کنم .

.

یعنی فقط برای من نوشته بود ؟؟؟ 

   + چیستا ; ۱:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٩
    پيام هاي ديگران ()

 

خوب می فهمم که این روزها روزهای عجیبیه برام . افکارم مثل آرد برنجی که الک می کنند داره سرند میشه . 

روزهای عجیبیه که من باید پیامی رو که داره میاد به سمتم بگیرم . فقط نمی دونم رادارهام انقدر گیرایی رو دارن یا نه ؟

...

   + چیستا ; ۸:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢٥
    پيام هاي ديگران ()

 

فکر کنم فردا کارگاه رو تحویل بگیرم و پس فردا هم وسایلمو می برم . اولین کارگاه مستقل من ! خیلی هیجان زده ام . درسته بزرگ نیست اما شروع خوبیه . راجع به چیدمان و دکورش ایده خاصی ندارم . بیشتر صبر کردم تا برم داخلش و اونوقت تصمیم بگیرم که چیکار کنم . باید یه دونه از این قفسه آهنی ها بخرم برای اینکه خرت و پرتهامو توش بچینم . یه جا هم برای شاگردهای احتمالی باید در نظر بگیرم .

پسرک هم قراره بیاد و بهم کنده کاری روی چوب یاد بده . پس یه فضا هم برای دم و دستگاه کنده کاری لازمه . با این تفاصیل گمونم خودم توش جا نشم !

یعنی می تونم خودم رو برای یه نمایشگاه توی بهمن آماده کنم ؟

   + چیستا ; ٩:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

 

امروز بعد از پنج سال دوباره رفتم کلاس بدمینتون .حس خوبی داشت بازی توی اون فضای شاد و پر از دختربچه های کم سن و سال .

حس می کنم دوباره دارم به روزای خوبم برمیگردم ...

   + چیستا ; ۱:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٧
    پيام هاي ديگران ()

 

از بین همه تغییرات عجیب و غریب دنیا در چند ساله اخیر و تغییر ذائقه آدمها از خوراک و پوشاک گرفته تا طرز فکر و تغییر دیدگاهها و علائق این یکی از همه عجیب تره .

سابق بر این رسم بود که پسرها با دخترهای کوچک تر از خودشون یا حداقل همسن و سالشون دوست می شدند . موقع ازدواج هم که می شد عرف این بود که زن حداقل باید چند سالی از مرد کوچکتر باشه .

اما این چند ساله اخیر می بینم که چقدر نگاه مردم نسبت به این مسئله فرق کرده . دیگه اونقدر ها هم مهم نیست که دختر بزرگتر باشه . چیزی که برام جالبه اینه که خیلی از پسرها جذب دخترهای بزرگتر از خودشون میشن . و حتی ازدواج می کنن.مادر شوهر ها هم دیگه معیارهای قدیم رو ندارن .زیبایی به شدت گذشته مهم نیست و البته سن و سال .

زمانی بود که می گفتن این مسئله بخاطر تعداد بیشتر نسبت دخترهای دم بخت به پسرهاست ، اما این فرضیه هم نفی میشه وقتی می بینیم این سنت جدید به نسل دومیها و سومیها هم سرایت کرده .

یعنی پسرها این روزها طالب دخترهای بزرگ و عاقل ترن یا علت چیز دیگه است ؟

.

شاید یه جورایی فمنیستی باشه . اما به نظر من قرن بیست و یکم قرن زنهای مقتدره . زنهایی که کم کم تونستن خودشونو بالا بکشن و جایگاه مهمی توی اجتماع پیدا کنن . میگن در دوران باستان اول زن سالاری بوده و بعد با پیدایش جنگها کم کم مرد سالاری شکل گرفته . دلم می خواد فکر کنم که دوباره ریاست می افته دست ما ! : دی

.

نمی دونم قسمت دوم ربطی به اولی داره یا نه . ولی خوب بهر حال چیزی بود که اگه نمی نوشتم لال می شدم !

 

   + چیستا ; ۱:۱٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٥
    پيام هاي ديگران ()

 

دنیای عجیبیه . درست در لحظه ای که فکر می کنی باید اینجوری بشه ، یه جورایی میشه که ورق برمیگرده و همه چی اون جوری میشه !

   + چیستا ; ٩:٠٦ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۳
    پيام هاي ديگران ()

 

سعی می کنم بهش بفهمونم اشکال کارش کجاست . سعی می کنم بگم چیزی که این وسط باید شکسته بشه غرورشه .

نمی دونم . شاید نقش اون فرشته در لباس شیطان رو بازی کنم تا بفهمه هنوز خیلی چیزها هست که نمی دونه .

فکر می کنم چیزی که براش لازمه یک شکست عشقیه و خورد شدن تا دوباره بتونه پازلهای شخصیتیشو از گوشه و کنار جمع کنه و خودشو از نو بسازه.همونطور که خودم این کارو کردم .

فقط نمی دونم توان بازی کردن یک نقش منفی رو دارم یا نه ...

   + چیستا ; ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱۱
    پيام هاي ديگران ()

 

اگه قرار باشه یک دلیل بیارم که از این فصل لعنتی خوشم بیاد ، همانا آسمون ابری و نم بارونهای گاه و بیگاهشه !

   + چیستا ; ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱٠
    پيام هاي ديگران ()

 

بعد از سی سال که از خدا عمر گرفتم ، هنوز توی مفهوم عشق موندم .

کدوم عشق درسته ؟

عشق مجنون وار ؟

یا عشق با درایت ؟

...

   + چیستا ; ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٩
    پيام هاي ديگران ()

 

دیشب خواب عجیبی دیدم .

خواب دیدم که سوار یه ماشن قراضه ام چیزی شبیه به این وانتهای مزدای آبی .توی یک جاده که روی کوه می کشن و البته از نوع جنگلیش با دو نفر دیگه که یکیشون یه پسر بود و دیگری انگار یه دختر بچه یا نوجون داریم می گذریم و می ریم به جایی . یک جا وسطای راه یه درخت آلوی جنگلی بود که نگه داشتیم .درست نمی دونم اولش بخاطر اون بود که نگه داشتیم یا اینکه ماشین خراب شد و بعد اون پسره رفت سراغ آلوها . من و دخترک روی یه سنگ کنار جاده نشسته بودیم طوری که مشرف به دره زیر پا و کوه روبرو بودیم .جام خیلی راحت بود روی سنگ طوری که یک بار با تعجب بلند شدم تا ببینم چیز دیگه ای غیر از اون زیرم هست یا نه ؟ انقدر منظره مقابلمون قشنگ بود که به فکر تعمیر ماشین و یا راهی برای برگشتن نبودیم تا اینکه دیگه غروب شد و آخرش سر و کله یه نفر پیدا شد که بیاد بپرسه آقا خرتون به چند .جالب اینجاست که گفت که شیرینی داره و اگه گرسنمونه بهمون بده !

توی خواب احساس خیلی خوبی داشتم . بیدار هم که شدم این حس خوب ادامه داشت .

خیلی زور زدم که خوابم رو تعبیر کنم . مثلن اون دختر بچه می تونه تعبیری از کودک درونم باشه ؟  و اون جاده مسیر زندگیم ؟ اون پسره چی ؟ مرکب قراضه نشونه چیه ؟

کاش یکی پیدا میشد اینا رو بهم بگه .

   + چیستا ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٧
    پيام هاي ديگران ()

 

اینکه در یک شب دو تا مرد باشن که با غضب نسبت بهت فکر کنن ، حس عجیبیه !

   + چیستا ; ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٧
    پيام هاي ديگران ()

 

مامان آدم کم حرفیه . به مادرش رفته . ما بچه ها هم مثل خودش شدیم . البته من گاهی که گیر یه آدم پرحرف می افتم ، سعی میکنم کم نیارم !

بابا اما زبان گویای خانواده است .توانایی این رو داره که ساعتها بدون وقفه و بدون اینکه رشته کلام از دستش در بره صحبت کنه . -چه میشه کرد خوب دبیر بوده! - استعداد عجیبی هم در به یادآوری خاطرات قدیمی داره . توی مهمونی ها هم معمولن متکلم وحده است و به بقیه آدمها اجازه نمیده که چیزی بگن . یکی دو ساعت اول - اگه مهمونی رسمی باشه - معمولن همه مشتاق و مودب گوش میدن . اما بعد کم کم خمیازه کشیدنها و به ساعت نگاه کردنا شروع میشه . گاهی هم کسی سعی میکنه موضوع بحث رو عوض کنه و شروع کنه به صحبت . اما آنچنان از طرف پدر محترم ضربه فنی میشه که کلن از دور حذف میشه . توی این چند ساله اخیر یه مسئله دیگه هم به کمکم بابا اومده و اونم سنگین شدن گوشهاشه . که کمک میکنه خیلی راحت وسط نطق این و اون بپره و با صدای بلند خاطره سی سال پیش از یکی از همکاراشو تعریف کنه . البته گاهی هم حرفای طرف رو میشنوه اما ترجیح میده از حق وتوی بزرگتر فامیل بودن و سنگینی گوش استفاده کنه !

قبلن که سرکار میرفت خوب همیشه گوش شنوایی وجود داشت . اما این روزها که بازنشسته شده و خونه نشین زیاد مجال حرف زدن پیدا نمیکنه . گاهی هم که می خواد یه داستان قدیمی رو تعریف کنه ما به بهانه تلفن یا بردن استکانها در میریم و خودمونو از شنیدن خاطرات تکراری هزار باره خلاص می کنیم . اما بیچاره اونایی که برای یه کار کوچولو میان خونمون . مثلن پسرخاله 12 ساله ام که اومده دو تا نون قرض بگیره . طفلکی نیم ساعت جلوی در سر پا کاشته میشه و آخر سر فرار رو بر قرار ترجیح میده . یا دوستهای من که تلفن زدن و از قضا بابا گوشی رو برداشته ُ مجبورن جکهای دسته چندمشو تحمل کنن .

.

این روزا که دارم عطر سنبل عطر کاج رو می خونم می بینم انگار همه پدرها شبیه همند !

 

   + چیستا ; ٢:٠۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٥
    پيام هاي ديگران ()

 

بچگیامون به این گذشت که مدام از زبون پدر و مادرمون بشنویم که وقتی بچه بودن و مدرسه میرفتن چقدر درمضیقه بودن یا اینکه معلمها چقدر بداخلاق بودن و کتک میزدن . اون موقع ها لجم می گرفت از این حرفشون . یه جورایی عذاب وجدان داشتم که شرایط ما یکم بهتره . میگم یکم چون زمان ما هم به اندازه کافی سخت بود . جنگ بود و همه چیز نایاب و گرون . مثلن اگه دفتر مشقم تموم میشد روم نمیشد به مامان و بابا بگم که یکی نو بخرن .مدادهای آشغالی هم که مدام نوکشون می شکست و زود کوچیک میشدن که دیگه افتضاح بود. بابا هم که اون موقع ها در آمدی نداشت . اکثر بچه های کلاس مثل هم بودن . اما بودن کسایی که وضعشون از بقیه بهتر بود و مداد و خودکارهای رنگ و وارنگ داشتن یا اینکه هر روز یه خوراکی خوشمزه می آوردن مدرسه . تازه کلی هم پول توجیبی داشتن . من اما مثل خیلیها خوراکیم یه ساندویچ نون و پنیر بود که خیلی به ندرت میوه ای تنگش میشد . تازه وخامت اوضاع موقعی بود که مجبور بودی اون رو با دوستت قسمت کنی .- منم که شکمو !-

حالا انگار خودم شدم مثل پدر و مادرم .بچه های فامیل رو که می بینم به حالشون غبطه می خورم .

.

همه اینا رو گفتم که بگم آدم بچه های حالا رو که میبینه با خودش میگه اینایی که اینهمه پدر و مادراشون لی لی به لالاشون میذارن و لوازم التحریر رنگ وارنگ دارن معلمها از گل نازک تر بهشون نمیگن قراره چه گلی به سر این مملکت بزنن ؟!

   + چیستا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢
    پيام هاي ديگران ()

 

پسره میگه من نمی دونم تو چرا هی دلسرد میشی از کارت . چرا جدی نمیگیریش .

بهش گفتم باید یکی باشه که هی بهم قوت قلب بده .

می دونم که این کارو می کنه .

با خودم فکر می کنم همیشه از کارهایی که باید تنهایی انجام میدادم بدم می اومده . همیشه برای ساده ترین چیزها دوست داشتم یکی همرام باشه . نه اینکه خودم به تنهایی از پس کارهام برنیام . اما از تنهایی به شدت بیزارم . احساس می کنم ناقصم . باید یکی باشه که کاملم کنه .

حالا تصویر اون دو تا هی جلوم می رقصن و من موندم این وسط که کدومشون مثل حباب میترکه و میره هوا و کدومشون واضح میشه .

   + چیستا ; ٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/۱
    پيام هاي ديگران ()