قطع جیبی

 

بچگیامون به این گذشت که مدام از زبون پدر و مادرمون بشنویم که وقتی بچه بودن و مدرسه میرفتن چقدر درمضیقه بودن یا اینکه معلمها چقدر بداخلاق بودن و کتک میزدن . اون موقع ها لجم می گرفت از این حرفشون . یه جورایی عذاب وجدان داشتم که شرایط ما یکم بهتره . میگم یکم چون زمان ما هم به اندازه کافی سخت بود . جنگ بود و همه چیز نایاب و گرون . مثلن اگه دفتر مشقم تموم میشد روم نمیشد به مامان و بابا بگم که یکی نو بخرن .مدادهای آشغالی هم که مدام نوکشون می شکست و زود کوچیک میشدن که دیگه افتضاح بود. بابا هم که اون موقع ها در آمدی نداشت . اکثر بچه های کلاس مثل هم بودن . اما بودن کسایی که وضعشون از بقیه بهتر بود و مداد و خودکارهای رنگ و وارنگ داشتن یا اینکه هر روز یه خوراکی خوشمزه می آوردن مدرسه . تازه کلی هم پول توجیبی داشتن . من اما مثل خیلیها خوراکیم یه ساندویچ نون و پنیر بود که خیلی به ندرت میوه ای تنگش میشد . تازه وخامت اوضاع موقعی بود که مجبور بودی اون رو با دوستت قسمت کنی .- منم که شکمو !-

حالا انگار خودم شدم مثل پدر و مادرم .بچه های فامیل رو که می بینم به حالشون غبطه می خورم .

.

همه اینا رو گفتم که بگم آدم بچه های حالا رو که میبینه با خودش میگه اینایی که اینهمه پدر و مادراشون لی لی به لالاشون میذارن و لوازم التحریر رنگ وارنگ دارن معلمها از گل نازک تر بهشون نمیگن قراره چه گلی به سر این مملکت بزنن ؟!

   + چیستا ; ۱٢:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٧/٧/٢
    پيام هاي ديگران ()